![]() |
![]() |
|
| خاک، موسیقی احساس تو را می شنود. |
|
آدرس وبلاگ جدید من
بدلیل فیلترینگ از بلاگفا می روم. خانه از پای بست ویران است. |
|
+ نوشته شده در
28 Jun 2007ساعت 19:41 توسط فروغ |
|
|
شاید بیاد روزی که دوباره اونو ببینه، ستاره؟ کدام ستاره؟ همون که یه روز رفت تا برگرده، اما رفت و دیگه برنگشت نازنین. مهره های سیاه و سفید رو تو دستش گرفت، بالا، پایین، چپ، راست، شیر، خط؟ میاد؟ نمی یاد؟ تق تق در؟ خیال بود؟ ستاره گم شد؟ رفت دنبالش تا پیداش کنه؛ این همه ستاره، کدومشو دوست داری؟ سرشو بر می گردونه تا مرد اشکشو نبینه، دستش رو دستگیره در قفل شده، ستاره خودم، اینم عکسشه، نمی شناسمش، اینجا پره از این ستاره ها،اولش میان اسم و مدل و رنگ موهاشونو عوض می کنن، هیشکی اینجا اسم واقعی شو نمی گه. شاید بیاد روزی که ستاره از مدرسه برگرده و با صدای بلند از تو حیاط فریاد بزنه، مامان گشنمه ناهار چی داری؟ خانم جان یه غذایی بپز بخور، شدی پوست و استخوون، بنده خدا مصیبت زده اس، وا! خودش گفت داغداره؟ اما من شنیده بودم دخترش ستاره شده.
|
|
+ نوشته شده در
19 Jun 2007ساعت 17:45 توسط فروغ |
|
|
نرگس تو حق داری دلخور باشی چون بدون این که مرا دیده باشی و شناخت کافی داشته باشی بهم شماره موبایل و تلفن خونه رو دادی که در ایران باهات تماس بگیرم. از انگلیس که می اومدم ایران سوغاتی های تو رو مث سوغاتی دیگرانی که ندیدمشون تو کیف جداگانه ای گذاشتم و نام زیبایت را هم روش نوشتم. روزهای اول سفر فکر می کردم هنوز وقت دارم تو رو ببینم و قرار رفتن به ظهیرالدوله را باهات بذارم اما هر چه که به روزهای آخر نزدیک شدم فرصتی رو که دنبالش بودم تا قلبم آرومی بگیره و به تو زنگ بزنم پیدا نکردم، فکر می کردم هنوز گذشته اس، انگار تو همان سال ها موندم، پیاده روی های طولانی روزهای برفی و ظهرهای ابری، بی بهانه و خاموش تو همهمه و هیاهوی گورستانی که تو رو به تمامی در آغوش می گیره و غروب ها از سوزش پاهای تاول زده ناشی از یه پیاده روی چند ساعته به خانه برگشتن. دلایل زیادی دارم اما نمی خواهم اونا رو دستاویز قرار بدم و دلخوری تو رو از خودم توجیه کنم. روزهای آخر بهت زنگ زدم اما نه موبایلت جواب داد و نه خونه؛ به خیلی از کارها نرسیدم، همه کارهام نیمه کاره باقی موند، سر خاک زنده یاد فروغ هم نرفتم، حتی نتونستم واسه خداحافظی سر خاک پدرم برم، همه اتفاقات غیر قابل پیش بینی و دور از انتظار بود. نرگسم تو حق داری دلگیر باشی.
درتمام طول تاریکی سیر سیرکها فریاد زدند: " ماه، ای ماه بزرگ..." درتمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آنها آهی شهوتناک سوی بالا می رفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان، در زندگی مخفی خاک و در آن دایره سیار نورانی، شب تاب دق دقه در سقف چوبین لیلی در پرده غوک ها در مرداب همه با هم، همه با هم یک ریز تا سپیده دم فریاد می زدند: "ماه، ای ماه بزرگ..." در تمام طول تارکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهای شب خود بود داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید.
"زنده یاد فروغ فرخزاد" |
|
+ نوشته شده در
15 Jun 2007ساعت 13:48 توسط فروغ |
|
|
امروز یکی از زیباترین و عزیز ترین روزهای عمرم است. نیکی کوچک ما در چنین روزی ، دوازدهم ماه جون، چشمان کوچک سیاه خود را رو به این دنیا گشود. با تمام قلبم تبلورعشق و مهر و زیبایی را در وجودت آرزو می کنم. تولد یک سالگی ات مبارک دخترکم.
گویا عکس ها باز نمی شه، امیر متشکرم بابت تذکرت، متاسفانه بید ... زیادی نفتالین خورده! از حبیب بابت دادن لینک عکس های نیکی ممنونم. این عکس نیکی رو چند ماه قبل براش فرستاده بودم.
|
|
+ نوشته شده در
12 Jun 2007ساعت 14:47 توسط فروغ |
|
|
خون جلوی چشمامو گرفته بود، واقعاً فکر کرده بود من کی هستم؟ از کجا آمدم؟ در چه خانواده ای بزرگ شدم و آیا اصلاً در عمرم قابلمه دیدم یا نه، آن هم قابلمه هایی از این دست! تا دو روز سرم درد می کرد و عصبانی بودم، بیشتر از خودم که چرا در مقابل این کار سکوت کرده بودم و همانجا چند تا لیچار بارش نکرده بودم، مهمان هم بود که بود! زن و مرد ایرانی از آشنایان قبلی همسرم بودند، باران می آمد و آخرین روزهای ماه دسامبر را می گذراندیم، برای اولین بار با هم رفته بودیم تا از خانه های نوسازی که به منظور اجاره گذاشته بودند دیدن کنیم، تک و توکی از کارگران در گوشه و کنار مشغول کار بودند، از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تا خانه ها را از نزدیک ببینیم، به خانه ای در همان حوالی نزدیک شدیم، مرد آشنای ما از حیاط پشتی خانه آشپز خانه را برانداز کرد و گفت: عالیه! خانه خالی از سکنه بود، کسی آن اطراف نبود جز مرد میانسال انگلیسی که سر گرم تعمیر حیاط جلوی خانه خود بود، نگاهمان کرد ، آنجا غریبه بودیم و بدون وقت قبلی اجازه نداشتیم تا از خانه ها دیدن کنیم حتی از بیرون. تصمیم گرفتیم برگردیم که ناگهان دیدم زن سرش را داخل ظرف آشغال بزرگی که کنار خانه خالی از سکنه بود فرو برده و با تردید نگاهی به شوهرش انداخته و گفت: فلانی این قابلمه ها رو ببین، مرد توجه اش جلب شد و او هم سر خود را داخل سطل آشغال فرو برد و بعد از چند ثانیه گفت: برشون دارم؟ زن: نمی دونم ، اگه این مرده ، همسایه شون ببینه چی ؟ مرد: ببینه، به اون چه مربوطه؟ با تردید براه افتادند، من و همسرم جلو و آن ها هم پشت سر ما، چند لحظه بعد زن گفت: می گم دست نخورده بودند، من توشونو نیگاه کردم، فقط بیرونشون یه چند تا لکه چربی بود، انگار از اون دست ظرف هائی بوده که یه مدت زیاد بالای یخچال یا قفسه می مونند و لک چربی به خودشون می گیرن. مرد: اگه می خوای برم بردارم. زن: می ری ؟ مرد : آره زن: مردِ نبینه! مرد دیگر مجال نداد و به طرف سطل آشغال خیز برداشت و قابلمه ها را به یک چشم بهم زدن بیرون آورد؛ قابلمه ها را تا ماشین گرفته بودند دستشان، بعد زن از من یک کیسه گرفته و آنها را داخل آن گذاشت. ما تازه عروسی کرده بودیم، می خواستند خانه ما را ببینند، به سمت خانه راه افتادیم، داخل ماشین سرم را به سمت شیشه بغل دستم چرخانده بودم و با خودم فکر می کردم، خدا بده شانس، چه دوستانی پیدا کرده بودیم! انگار که زن متوجه اشتباهش شده بود مرتب می گفت : من که قابلمه دارم، اینا رو برداشتم برای پونی، زن پیر همسایه مون، خوشحال می شه، تو دلم گفتم آره جون خودت، تو گفتی و من هم باور کردم. کاش ماجرا به همین جا ختم می شد اما زن نگذاشت، وقتی داشتیم از ماشین پیاده می شدیم پاهایش را کرده بود در یک کفش که الا و بلا باید این قابلمه ها رو با خودت ببری، نمی توانستم خودم را از دستش خلاص کنم، بازویم را دو دستی چسبیده بود و نمی گذاشت پیاده شوم، قسم می خورد که قابلمه ها دست نخورده اند و حالا که هر چهار تاشونو نمی بری پس دو تاشونو بردار. نگاهی از روی التماس به همسرم که داشت از آینه مقابل به این صحنه نگاه می کرد انداختم و گفتم : خواهش می کنم تو یه چیزی بگو و بلافاصله خودم را از چنگ زن بیرون آورده و از ماشین انداختم بیرون. اما وقتی بعد از در آوردن بارانی ام برای درست کردن چای به آشپزخانه رفتم با تعجب کیسه پلاستیکی قابلمه ها را گوشه آشپزخانه دیدم، این بار دیگر می خواستم از شدت عصبانیت فریاد بکشم که چرا همسرم کوتاه آمده و قابلمه ها را قبول کرده بود، سرم از شدت درد داشت می ترکید و شقیقه هایم تیر می کشید. وقتی همسرم برای بردن سینی چای وارد آشپز خانه شد شرمگین نگاهم کرد و گفت: از پسش بر نیومدم. در مدتی که آنها چای می خوردند صم و بکم ،لام تا کام حرف نزدم و به صفحه تلویزیون خیره شدم، یکساعت تمام ساکت بودم انگار لال مونی گرفته بودم، تا این که مرد به زنش گفت مثل اینکه خانم حالشون خوب نیست، زحمت رو کم کنیم. از در که بیرون رفتند من هم با اکراه انگار که کیسه موش مرده ای رو در دست گرفته باشم، کیسه پلاستیکی قابلمه ها را برداشتم و دنبالشان راه افتادم، همسرم باید می رساندشان، بی صدا کیسه را روی صندلی عقب ماشین کنار زن گذاشتم و گفتم: از لطفتون ممنون ، ما قابلمه داریم، بهتره بدینش به پونی! با خودم گفتم خوب دیگه تموم شد، اما زن در جواب گفت: اینطوری که بد شد، ما دست خالی اومدیم دیدنتون، ببخشید. همسرم دیگر مجال نداد و با سر اشاره ای به من کرد و گاز ماشینو گرفت و رفت. نمی دانم چه مدت همان جا نشسته بودم، روی یکی از پله های ورودی به محوطه بیرون ساختمان، باران خیسم کرده بود و معده درد بدی گرفته بودم، بدنم کوفته شده بود، انگار یکی کتکم زده بود، چه هدیه عروسی جالبی!
|
|
+ نوشته شده در
9 Jun 2007ساعت 12:27 توسط فروغ |
|
|
هیچ کس و هیچ عنصری در دنیا به اندازه طبیعت روی من تاثیر نگذاشته؛ وقتی به برگ های رقصان در آغوش باد بیدی نگاه می کنم تو گویی سوار بر شاخه های نازک و لطیفش بدین سو و آن سو تاب می خورم، آسمان در نظرم آبی تر و خورشید پر طلایی به چشمانم پر نور تر می آید. دیدن پرواز پرنده ها در آبی بیکران آسمان اوج احساس بودن را در من زنده نگاه می دارد، کوههای استوار به من ماندگاری و اقتدار می آموزند و رودها جاری بودن را به زیبایی به من نشان می دهند. خشم طبیعت روانم را به هم می پیچد و آرامش بعد از طوفانش آسودگی خاطر هدیه می آورد. یکی از بزرگترین آرزوهایم همیشه این بوده که کاش من هم ذره ای از سخاوت طبیعت را داشتم و می توانستم با چشم طبیعت به دنیا نگاه کنم. و اما اگر بخواهم از انسان های تاثیر گذار بگویم باید برگردم به دوران کودکی ام: نخستین کسی که اخلاق و رفتارش روی من اثر زیادی گذاشت و جوهر آن هنوز خشک نشده و گاه تمام لایه های وجودی مرا در بر می گیرد پدرم بود. سپس مادرم که درس صبوری و استقامت یادم داد و چه شاگرد ممتازی بودم در این عرصه! جراحت خواهرم از محیط پیرامونش دست مرا از آتش دور نگاه داشت تا مانند او زخم نبینم حداقل برای چند سال! از دوستان آن دوران لعیا، رویا، مهرنوش، هر یک تاثیرات خود را داشتند ( چرا در سفر اخیر به ایران از عمه ام که هنوز در زادگاهم زندگی می کند نپرسیدم که خبری از خانواده شان و از خودشان دارد یا نه!) دبیر ادبیات دوران دبیرستانم، خانم سهیلی، جدی بود با رفتاری پر از مهر و متانت، رایحه عطرش بوی صابون داشت، خانم سهیلی همیشه بوی حمام و زندگی می داد. بهزاد فراهانی استاد ادبیات نمایشی در دانشگاه مهم ترین تاثیر را در زمینه نوشتن گذاشت همینطور جمال میر صادقی عزیز. و بزرگترین آموزگارم، تجربیات تلخ زندگی ام بود که به من همواره درس برخاستن و از نو متولد شدن داد. |
|
+ نوشته شده در
5 Jun 2007ساعت 13:14 توسط فروغ |
|
|
تفاوت انسان ها در اعمالی ست که انجام می دهند، واکنش هایی ست که از خود نشان می دهند، تدابیر ی ست که می اندیشند، اقتداری ست که به خرج می دهند، کلامی ست که به زبان می آورند، و مهری ست که جاری می سازند. |
|
+ نوشته شده در
27 May 2007ساعت 0:1 توسط فروغ |
|
|
گذشت ایام و دوری از ایران باعث نشد تا چیزی را فراموش کنم، هرگز نیز نادیده نگرفتم، همواره هر پیوندی را خواستم محکم تر کنم، ابتدا بی محابا محبت می کردم، با صدای بلند فریادشان می زدم، با تمام وجود خوشحال بودم، اما رفته رفته مابین این محبت درونی فضایی ناملموس دیدم که نمی شناختمش، درست است آدمی اصول گرا هستم اما سرمنشاء همه این خالی ها تنها من نبوده و نیستم، آدم ها بی آنکه بخواهند ازهم فاصله می گیرند، آن ها زیادی سرشان شلوغ است یا فکر می کنند سرگرمند، همیشه دور و برشان همنشین های اضافی ست،آدم ها گویا دوست داشتن را تنها برای زمانی می خواهند که تنهایی شان پر شود، سعی می کنم کسی که مرا دوست ندارد را فراموش کنم، برای همیشه فراموشش کنم، توانش را دارم اما ایرانم را هرگز.
|
|
+ نوشته شده در
23 May 2007ساعت 12:15 توسط فروغ |
|
|
از ایران برگشتم، چند روز طول کشید تا تونستم مابین اتمسفر زندگی در ایران و اینجا تفاوت بدم، نه اینکه فکر کنید خیلی در ایران بهم بد گذشت، اما وقتی وارد فضای فرودگاه منچستر شدم باران ریز بهاری و سبزی درختهای آن بدور از هر چه پنهان کاری و دورویی این نوید رو بهم داد که حالا اینجا می تونم آزادانه نفس بکشم . از همه دوستانم که برام کامنت گذاشتند ممنونم، خصوصا دوستان عزیزم در ایران، حبیب، باران، نرگس و... من هم بیاد شما بودم، اما نگهداری از نیکی کوچک فرصتی برای آرامش و فراغت ذهن نداد، نرگسم بهت زنگ زدم اما گوشی را برنداشتی، هم موبایل و هم خونه، بارانم برای تو هم زنگ زدم و برات پیغام گذاشتم اما جوابی نگرفتم، حبیب عزیز از تو هم که شماره ای نداشتم، اردیبهشت ماه، چهل و هشت ساعت لاهیجان( سوستان) بودم، به زادگاهم نرفتم، مهرش را در قلبم پنهان کردم. دو ماه سریع تر از آن که فکر می کردم گذشت خصوصا سه هفته آخر، چند جا باید می رفتم که نرفتم، انتشار کتابم و جواب گرفتن از ناشر نیمه کاره ماند و همینطور چند کار اداری، به سراغ بعضی از کارها هم نرفتم، ایرانی که من فبل از این می شناختم با تصویر کنونی زمین تا آسمان فرق داشت نمی خوام نک و نا ل کنم، می خوام هر چیزی رو که دیدم تو سینه ام ثبت کنم تا مگر به مرور زمان پوسیده و ازبین برود. |
|
+ نوشته شده در
18 May 2007ساعت 6:6 توسط فروغ |
|
|
گویا وبلاگ من در ایران فیلتر شده، از سفر ایران برگشتم باید چاره ای برای رفع این مشکل پیدا کنم اما اگر نتونستم حلش کنم شاید از این خانه بروم، در این صورت به چهارمین خانه وبلاگی ام اسباب کشی خواهم کرد. لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو ... می روم چمدانم را بردارم.
دوستان عزیزم صدای پای بهار می آید... فرا رسیدن نوروز را تبریک عرض می کنم و برای همه شما که در سال گذشته همراه و همدل من بودید سالی پر از شادی و تندرستی آرزو می کنم... قلب تان همواره سبز و بهاری باد... گل باشید.
|
|
+ نوشته شده در
13 Mar 2007ساعت 15:25 توسط فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
... مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می رسد از روزن منظومهً برف تشنهً زمزمه ام. مانده تا مرغ سرچینهً هذیانی اسفند صدا بردارد. پس چه باید بکنم من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال تشنه زمزمه ام؟ ... " سهراب سپهری" |